![](/upload/l/lovely.a/image/sara/dc338h3t06tgzntxufjf.jpg)
سحرگاهان به جرم بيقراري
به جرم دوري و شب زنده داري
هزاران دشنه در قلبم فشردند
به زندان ابد محكوم كردند
ولي در آن اتاق تنگ و باريك
من آن زنداني شب هاي تاريك
به ياد تو سپردم روز ها را
به پاي تو پذيرفتم خطا را
كه گفتم عاشقم،ديوانه،مجنون
كه سِحرِ عاشقي شد مهر و افسون
تو آن معشوقه ي زيباي رويا
من عاشق با هزاران درد و سودا
تو آن آهوي از جنگل فراري
من آن صياد در دنيا زيادي
گذشتي از كنار من خرامان
دويدم من به دنبالت فراوان
تو هر لحظه گريزان از نگاهم
من آن بيچاره ي آه و فغانم
هم اكنون هم ندانستي كه امروز
من آن زنداني ديروز و هر روز
شدم زنداني روح و روانت
شدم دربند آن مهر و نگاهت
تو هم اين را بدان اي روح دريا
هميشه با تواُم در درد و غم ها
نظرات شما عزیزان:
amin ![](/weblog/file/img/m.jpg)
ساعت8:45---7 اسفند 1389
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ...همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است